تبليغاتX
ماهک







ماهک

گوش بده

صدایت میزنم گوش بده....با همه شما هستم که منو از دور و نزدیک می شناسید.چه منو دیدین..چه منو ندیدین...زود،تند ،سریع...عجله کنید...برای چی،خب معلومه دیگه،دنبال اسم می گردیم....آخه نمی دونیم چی صداش کنیم....همه تون اسمهای پیشنهادی برای  گروه رو برام بنویسید.قبلا" به بعضی ها گفتم.نام های قبلی مورد قبول واقع نشد.....اسمی باشه که خوش آهنگ باشه،حتی الامکان تک آوا باشه،تکراری نباشه،تداعی کننده نام مشهور دیگه ای نباشه و با معنا باشه.

در ضمن یه جایی رو به من معرفی کنید که نمونه پلاستیکی حیوانات  رو برای فروش داشته باشن..برای خودم یا سپهر نمی خوام...می دونین که بچه های نابینا بیشتر دریافتشون از طریق شنوایی و لامسه است...اطلاعاتشون در مورد جانوران کمه...یا بعضی وقتها عجیب غریب و غلط!فکر میکنن ماهی با پا حرکت می کنه...دیگه بقیه شو نگم بهتره....مشکلشون با توضیح دادن حل نمی شه..باید لمس کنن...قاعدتا" انتظار ندارین از نمونه واقعیش استفاده کنم و با یه مار بوآ یا سوسمار برم مدرسه شون یا کتابخونه....حالا فهمیدین منظورم چیه؟لطفا" اورژانسی به دادم برسین...

 

پی نوشت:21 آذر تولد صنم(نا خواسته)،23 آذر تولد حمید رضا،27آذر تولدرامین

 

پی پی نوشت:فعلا" وقتی برای غصه خوردن ،مریض شدن و حرص خوردن ندارم...کارهای مهمتری هم هست.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:27 توسط ماهک |

شوک

بعد از یک هفته پر تلاطم فکری به قول آزاده بالاخره طبیعت جلوی من رو گرفت.وقتی با همه وجودت همه چیز رو برای همه می خوای، باید بلا هم سرت بیاد.........مگه نه اینکه ما تن واحده هستیم و جزیی از یک پیکر،پس همه چیز طبیعی ست،حتی وقتی بدون هیچ قصدی حال کسی رو می پرسی یا از دیگری سراغ بقیه  رو می گیری ..........حقته..که همه سرت داد وبیداد کنند و هر چی دلشون می خواد نثارت کنند...منم که تکلیفم روشنه با یه تلنگر بشکنم.چون طاقت ندارم ببینم،درکم نمی کنن و هر چی ساختم،هر کاری کردم مثل یه تیکه یخ آب بشه و نتیجه اش بشه یه شوک ....سر درد های بی دوا و درمون،فراموشی ، از دست دادن بخشی از احساسات وسرد شدن مثل  یه تیکه یخ...حالا مدت ها زمان می بره تا به شرایط عادی برگردم...در حال حاضر کار خاصی نمی تونم انجام بدم جز این که به موفقیت کوچو لوهای گروه سرود بارانم دلم خوش باشه و اینکه همکارای خوبی کنارم هست و توی مرکز خوبی کار می کنم و همش خبر موفقیت همکارام وبچه های مرکز رو بشنوم.......

کتاب پیوند اوشو رو خوندم چند بار،شاید کمکم کنه زودتر برگردم...

ایجاد پیوند یکی از بزرگترین موهبت های زندگی ست:پیوند به معنای عشق ،به معنای تقسیم کردن است.اما پیش آن که بتوانی تقسیم کنی ،باید چیزی داشته باشی و پیش از آنکه بتوانی عشق بورزی باید سر شار از عشق باشی ،لبریز از عشق.

گلی با گل دیگر می تواند پیوند برقرار کند ،اما برای دو دانه این ممکن نیست.دانه ها کاملا" بسته اند ،بی هیچ روزنی چگونه می توانند پیوند ایجاد کنند؟انسان چون دانه تولد یافته است،می تواند به گل فرا روید یا همچنان دانه باقی بماند.تمام به تو بستگی دارد ،این که با خود چه خواهی کرد.انتخاب با توست و هر لحظه با این انتخاب باید روبرو شوی،هر لحظه بر سر دو راهی ها...

شاید قراره مدت بیشتری تو شوک باشم.دیروز خبر فوت یکی از بچه ها م رو شنیدم:سیاوش زارع شاگرد اول مدرسه البرز...آخرین بار با عصا  اومد کانون،افطاری و شب یلدا سال 87آاخرین باری بود که دیدمش.........امروز که جمعه است با بچه ها سر خاکش بودیم.........چقدر مظلومانه و غریب از بین ما رفت....به دلیل سرطان مغز استخوان .....تا نرفتم باورم نشد...هنوز چهره آروم و سر بزیرش تو گروه سرود جلو چشممه..........اشک نمی ذاره بیشتر بنویسم...

 

پی نوشت:5 آذر تولد مهدیس

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:40 توسط ماهک |

بلا تکلیفی..........

برای نوشتن دنبال یه فرصت بودم چه فرصتی بهتر از تولد امام رضا و داشتن یه برنامه برای بچه های نابینای مدرسه دخترانه نرجس.......

.همه ی کارها مرتب و روبه راه بود..از هماهنگی با مسئولین مدرسه تا سفارش شیرینی و تهیه کادو و خرید گل سفال و ...هزار تا چیز دیگه هماهنگ شده بود.پنج شنبه که رسیدم کتابخونه یه پیغام روی برد برام گذاشته بودن:برنامه جمعه کنسل شد...به همین راحتی و خوشمزگی...آخه چرا؟ بچه ها به آنفلونزا Aمبتلا شدن....بچه های خوابگاه 45 نفر بودن که فقط 3 نفرشون توی خوابگاه موندن.بقیه رو فرستادن شهر های خودشون چون مریض بودن.اونهایی که تهران موندن کسی رو ندارن و اینجا قرنطینه هستن...تا اطلاع ثانوی هم اومدن اونها روزهای دوشنبه به کتابخونه کنسل شده تا تکلیف سلامتی و بیماریشون مشخص بشه.

.....یخ زدم...نمی دونستم چیکار کنم.اول از همه به همه دخترهای گروه اطلاع دادم که چی شده...همه این ها به کناردکتر آرایش خواه تماس گرفت که ما آماده ایم وارد مدرسه بشیم و بچه ها رو ویزیت کنیم..جمعه8/8/88 فرصت خوبیه..کلی هم برای ایشون روزه خوندم و توضیح دادم..(.خیلی جالبه با هر کسی ارتباط می گیرم لنگه خودمه ..تا آخر هر چیزی میره...) گفت: یونیت دندانپزشکی دارن یا نه اگر ندارن بگردم یکی براشون پیدا کنم و ببرم...یک پیرایشگر و یک عکاس هم به جمع ما اضافه شده....یک عضو جدید هم داریم که خیلی دلم می خواد زودتر ببینمش...مریم دانشجو..اتفاقا" ایشون دانشجویIT...پیانیست هم هست...باید از حامد و همه کسانی که ارتباط ما رو قوی میکنن خیلی تشکر کنم ایشون قراره جشن تولد بچه ها رو پر رنگ تر کنه...همه این کار ها هماهنگ شده،اما انجامشون معلوم نیست به چه زمانی موکول می شه؟حالا من موندم و آدمهای اطرافم با یه عالمه کارهای انجام نشده.........

 

پی نوشت:فروغ به دلیل هماتوم بستری شده بیمارستان براش خیلی دعا کنید.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:43 توسط ماهک |

کمک می خوام.

                                    

من آبم آب

آب بی عشق باران نمی شود

باران بی عشق دریا نمی شود

دریا بی عشق آبی نمی شود.

توآبی ترین دریای باران باش.

 

 

قول داده بودم از برنامه روز یکشنبه با عنوان جشن مهربانی یه چیز هایی بنویسم،اما درگیر برنامه یک هفته با کانون بودم و زحمت این کار رو دوست خوبم سعیده تقبل کرد.اگه یه سر به وبلاگ یک دو سه سر خط بزنید.همه چیز رو می بینید.

ترافیک کاریم خیلی زیاد شده،فکر کنم باید همین جا کمی متوقف بشم..

با موسسه خیریه وحدت ارتباط برقرار کردم و قراره هفته دیگه یه روز برم اونجا و ببینم که چه چه کسانی اونجا هستن.اطلاع درستی از وضعیت جسمی ،سن وسال و..مدد جویان اونجا ندارم.جالبه بدونین که هنوز ما و گروهمون رو ندیدن،کلی استقبال کردن و گفتن روزهایی که می خواین اینجا برنامه بذارین رو به ما بدین!!!!!!!!!هنوز هم بهزیستی نرفتم.اونجا هم باید برم و ببینم بچه های اونجا چه وضعیتی دارن تا بدونیم چه کارگاه هایی براشون بیشتر کاربرد داره و کمکشون می کنه.

با  یک گروه تئاتر حرفه ای کودک هم ارتباط گرفتم و قول دادن که به ما کمک کنن،هم از طریق کارگاه های بازی و نمایش خلاق و هم از طریق اجرای نمایش عروسکی..باید یه لیست بنویسم از مشکلات بچه ها یی که با هاشون کار می کنیم.مثلا" کم رویی،آداب درست غذا خوردن و..........وبه گروه تئاتر بدم تا از طریق تئاتر درمانی مشکلاتشون رو حل کنیم.

با گروه تولیدات موسیقی کانون همصحبت کردم،درباره موسیقی درمانی و کاربرد ش در درمان تیکهای بچه های نابینا،مثل ناخن جویدن،سر تکون دادن و.....پیشنهاد هایی به من دادن،اما هنوز کسی رو پیدا نکردم که در زمینه آموزش بلز،زیلوفون و.بتونه به ما رایگان کمک کنه.خوشحال می شم به این مورد فکر کنیدو پیشنهاد های خوبی بدید.

نیلوفر هم خیلی کمک کرده..کسی رو در شرکت واحد پیدا کرده وقراره برای رفت و آمد بچه ها سرویسی رو با مبلغ کمی فراهم کنه.بچه های مدرسه نرجس هم قراره روزهای دوشنبه هر هفته بیان کانون واز برنامه ها استفاده کنن.تازه یادم رفت بگم:تعدادی از بچه های نیمه بینا داریم که نیاز دارن کتابهای درسیشون درشت خط بشه.هزینه این کار رو ما قبول کردیم.

یه مسئله دیگه:خوابگاه مدرسه نرجس صندوقی داره که موجودی اون در حال حاضر صفره.با شروع شدن مدرسه و اومدن بچه ها این صندوق باید احیا می شده که نشده.این صندوق به بچه ها پول قرض می ده که کارهای واجبشون مثل تهیه دارو،کتاب،.. رو رفع رجوع کنن،تا کمک هزینه هاشون برسه،و اونها پول رو به صندوق بر می گردونن..از من خواستن اگه می شه این صندوق رو با 100000تومن احیا کنیم.شما بگید چیکار کنم؟

هنوز هم تکلیف این N.G.Oمشخص نیست.باید کسی قبول کنه و دنبال کارهای ثبتش بره.یعنی کسی هست که کمک کنه؟دیگه مغزم کار نمی کنه ...انقدر به همه چی فکر کردمی کنم ،سر درد می آد سراغم و دیوونم میکنه.دعا کنید زودتر همه چی حل شه.

وای بازم بگم؟

حالا فهمیدین چرا سرم شلوغه و یه جایی باید کمی متوقف بشم و یه سر و سامون به کارها بدم.........

 

 

پی نوشت:28 مهر تولد ابوالفضل (موزیسین گروه رو می گم)

پی پی نوشت:خانم یا آقای فلانی که فکر میکنم خانم هستین لطفا"خودتون رو لا اقل به این بنده حقیر معرفی کنین تا بتونم درست راهنماییتون کنم .اگه این پست رو بخونین ،می فهمین که فرصت ندارم شناسایی تون کنم.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:35 توسط ماهک |

انگیزه...

مدتها بود که ننوشته بودم،حوصله ی سر زدن به اینجا رو هم نداشتم،اما اتفاقات خوبی دوباره انگیزه نوشتن در من رو بیدار کرد....

شهریور یاد آور خاطرات خوبی برای منه..سالگرد ازدواجم،تولد آدمهای دوست داشتنی زندگیم..سپهر،...البته ماه های پاییز و زمستون پر از تولد آدم های عزیز زندگی منه..اکثر دوستا و بچه های من متولد شش ماهه ی دوم سال هستن..تصمیم گرفتم از حالا به بعد روز تولدشون رو یک هفته قبل اینجا بنویسم و به همه بگم...از اینکه دیگران و خوشحال کنم لذت می برم...بگذریم...

دیروز با یکی ازهمکارام صحبت می کردم در ارتباط با N.G.O و کارهایی که قراره انجام بدیم..برام جالب بود مدتها ست همدیگر رو میشناسیم اما تا حالا پیش نیومده بود که در این مورد جدی حرف بزنیم،فکرش به جمع ما خیلی نزدیک بود...طبق معمول نگذاشتم  حتی لحظه ای در مورد حرفی که زده فکر کنه..در جا پیشنهاد همکاری دادم و پذیرفت..خودش هم پیشنهاد خوبی داد با دو تا از مراکز بهزیستی جنوب تهران در ارتباطه و کانال ما برای ورود به این مراکز........

امروز هم با مهسا صحبت می کردم  و به من گفت چرا این چیز ها رو نمی نویسی شاید بقیه هم به فکر بیفتند و هر کاری از دستشون بر میاد برای این بچه ها انجام بدن.

من و بچه های کانون همکارا و دوستام قراره برای بچه های نابینا ، ناشنوا ، بی سرپرست و بد سرپرست کارهای فرهنگی ، هنری و ادبی انجام بدیم. براشون جشن های مختلف داشته باشیم و خوشحالشون کنیم و قراره این گروه رسمی به ثبت برسه.

اگه این بچه ها به کتابخونه های کانون مراجعه کنند این خدمات براشون رایگانه و اگر نتونن ما با گروهمون به مراکز اونا مراجعه می کنیم. مجتمع های آموزشی مدارس نابینایان و ناشنوایان و مراکز بهزیستی جامعه هدف ماست. دو تا شماره حساب هم هست که هر کسی بخواد میتونه به ما کمک کنه.

برای ما فرقی نمی کنه هر کسی چه جوری کمک کنه اگر کسی میتونه درس بده یا کار هنری آموزش بده یا حتی توی جشن ها براشون برنامه داشته باشه : از اجرای کارگاه های مختلف فرهنگی ، ادبی ، هنری تا اجرای موسیقی و تاتر...

روز یکشنبه قراره برای این بچه ها برنامه داشته باشیم سعی می کنم برای دفعه ی بعد مختصر در مورد این روز بنویسم.

 

پی نوشت :  حساب مشترک پس انداز سرمایه گذاری کوتاه مدت بانک تجارت شعبه نبوت شماره 148839190و حساب بانک پاسارگاد به شماره 6393471203975441 به نام زهرا عبدالحی و حمید رضا نظام  

 

پی پی نوشت : یادم رفت بگم من و عاطفه الوندی قصه گویی انتخاب شدیم.. تمرین قصه گویی ما خودش داستان مفصلی داره ( اگه یه روز مطلب نداشتم بنویسم ) حتما در موردش مینویسم.

 

پی پی پی نوشت:14مهر تولد مهرداد( مترسک )

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:34 توسط ماهک |

پیوند...

کسی که مسئول است،کسی که مربی است ،مسئول ساختن است ونباید ویران کردن را بیا موزد و این دقیقا" چیزی است که مرا در تردید نگه می دارد.

یکشنبه گذشته رو هیچ وقت از یاد نمی برم.آخرین روز کاری من ر مرکز 21،سعی کردم خیلی خوب نقش آدمی رو بازی کنم که انگار هیچ اتفاقی براش نیفتاده،اما آخرش نتونستم خودم رو کنترل کنم و آنچه که نباید شد.....

خاطرات مدتی که در 21 بودم به صورت فیلمی با دور تند از جلو چشمم گذشت.........جشنهای پایان تابستون،شب یلدا ها،تولد ها،چهارشنبه سوری ها،روز کودک ها،روز نوجوان ها،افطاری ها و.....

نمی دونم چرا یه لحظه احساس کردم همه رو از دست دادم.همه رو جا گذاشتم و دیگه همه چی تموم........

همه بچه ها مثل اعضای خانواده برای من هستند.خانواده 21من چقدر پر جمعیت شده...حالا که تقریبا"یک هفته از اون روز گذشته ،جوابهای کنکور اومده،آرومتر و عاقل تر هم شدم.........همه شون رو دارم....

  چه اونها یی که کنکور قبول شدن چه اونهایی که قبول نشدن.....مطمئنم که درهر جایگاهی که هستن راهشون رو درست ادامه می دن  و با انگیزه زندگیشون رو می سازن...همه خانواده م رو با هم دارم...مثل غنچه ها یی که دارن باز میشن...مثل درخت هایی که هر سال ریشه شون عمیق تر و محکم تر می شه.......همه شون کنارم هستن.مطمئنم خیلی زود بر می گردم........

 

 

امشب

دیگر نه ماه اهمیتی دارد

نه ستاره ها،

مگر تو...

که از پنجره ای طلوع کنی

و ابرها را

از چشمانم بتارانی

مبادا باد

پنجره ات را

بسته باشد....

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:10 توسط ماهک |

تصمیم گیری

خیلی چیزهاست که آدم رو آروم می کنه،رفتن به یه جای آروم مثل جنگل ،دشت،کویر،صحبت کردن با یه دوست،خوندن یه کتاب، دست نوشته یا چیزی شبیه به اون،گوش کردن به یه موسیقی ،دیدن یه فیلم........شاید بعضی وقتها هم نوشتن.خیلی وقت ها نوشتن برای من جواب می ده،اینکه بنویسی و آروم بشی خیلی خوبه ولی بعضی وقتها مثل حال الان من حتی نوشتن هم جواب نمی ده و آرومم نمی کنه.....

یه چیزی راه حلقم رو بسته،یه بغض فرو خورده یا چیزی شبیه به اون که آزارم میده خیلی عجیبه.......اتفاق خاصی نیفتاده،البته افتاده ..دروغ نگم ....

به کسی معرفی شدم و آن شخص من رو به عنوان نماینده تام الا ختیارش قرار داده که مبلغی رو هر ماه از طرفش برای بچه هایی که می دونم چه وضعیتی دارن هزینه  کنم...سخته، اینکه از طرف شخص دیگه ای تصمیم بگیری خیلی سخته........من همه هفته رو،هر روزش رو،ساعتها و دقیقه هاشو دارم فکر می کنم که چیکار کنم...با آدم های زیادی صحبت کردم و کمک خواستم ...انقدر راهکار دادن که دارم دیوونه میشم....

اینهمه آدم توی این شهر هست که با هزار تا مسئله روبرو هستن و من یه ذره کوچولو در برابر دریای این مشکلات.. .کدوم یکیشون رو باید حل کنم؟

تصمیم گیری برام سخته،خیلی سخت..........

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 20:50 توسط ماهک |

مثل ماه

شنیدین وقتی می خوان به کسی بگن خوشگل شدی،می گن وای........چقدر ماه شدی..........البته اینکه ماه قشنگه یا نه یا اینکه چرا نمی گن مثل یه چیز دیگه ای شدی،خودش بحث مفصلی داره که شاید یه روزی در باره ش نوشتم.اما از نظر من ماه مصداق زیبایی نیست،با کوهها و تپه هایی که صورت ماه بیچاره رو زشت و بد ترکیب کرده....بگذریم.

در حال حاضر قیافه منم دست کمی از اون ماه قشنگ نداره،بس که حرص خوردم.

 

هفته بسیار عالی رو پشت سر گذاشتم.با سه روز مرخصی اجباری .قرار بود این هفته رو کامل مرخصی باشم و سفر برم که نشد چون مهمون داشتم.با مسئول مرکز صحبت کردم که مرخصی منو لغو کنه،خیلی شیک گفت:نمی شه....امور اداری باید این کار رو بکنه،من  حرفی ندارم.

با امور اداری هماهنگ کردیم و گفتن:نه بابا اشکالی نداره،مرخصی شما لغو    می شه.

خوشحال شدیم و دوباره با مسئول یا همون رئیس محترم تماس گرفتیم که اگه میشه ما بیاییم سر کار........با لحن حق به جانبی گفتن شما کارتون بسیار غیر اخلاقیه،چون ما همه ی کلاسها رو کنسل کردیم.(راست می گفتن باید زودتر می گفتم که کلاسها زودتر تموم بشه،اما چون امام معصوم نبودیم که از عالم غیب اطلاع داشته باشیم مهمون ما نمی ره،نمی دونستیم)

گفتم: من که دو هفته بیشتر مرکز شما نیستم،کارهای عقب افتاده نمایشگاه رو آماده کنم،می تونم به بچه ها که در حدود 12 نفر هستن اطلاع بدم که اجازه نداد حرفم تموم بشه وآخرین ضربه کاری رو وارد کرد و گفت:کارتون درست نیست.وقتی گفتیم کتابخونه تعطیله و کسی نمی آد،شما هم نباید بیایید.شما می خواید حضور فیزیکی داشته باشید...

حالا این شده که سه روز می رم راه آهن و سه روز دیگه رو در مرخصی اجباری در خونه به سر می برم و انقدر حرص خوردم که قشنگ شدم .

 

حالا ماه شدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:38 توسط ماهک |

چیزهایی امشب به یادم میآید.

اگر دیدی کنار ماه می خندم،میان باد می گریم.....حرفی نزن،به جایی چیزی نگو.

بگذار مردمان این سوی ماه و آن سوی آفتاب

در خانه هایی که چراغ ها یشان

پر از پروانه های مرده ست

در خواب نزدیک سحر

                              نام مرا هجی کنند.

چیزهایی امشب به یادم می آید:

ولی تو را به نیمه ماه قسم

بی خود از پشت پرده های سکوت

به هی نشستنم روی پله ها و

هی رفتنم تا سایه روشن ماه ،خرده مگیر.

 

چیزهایی امشب به یادم میآید،اطرافم.

دارم به چیزهایی فکر می کنم

                                    که از فردا به دفترم سرک می کشند.

به خدا چیزهایی امشب به یادم می آید:

باید این جا،آن جا،درست کنار آمد و رفتن امیرحسین و ما ،دریایی گمشده باشد.

باید این جا،آن جا،درست وسط چار راه ،پنجره ای گمشده باشد،

با خیلی خیال ها که از پشت شیشه به دنیا نگاه می کنند.

باید از امروز ،خاطر همه بچه ها را با خودم ببرم

همه ی گریه ها را به دوستم ماه بدهم

ببرد زیر خاک یک ستاره پنهان کند،

بعد بروم دنبال یک چیز آشنا:

راهی شاید،نامی شاید

که هی از یک جای فردا

به گم شدنم سرک میکشد.

از حالا اگر دیدی چتر و چمدانی کهنه در کوچه می دود ،دور می شود،

                                                                                            چیزی نگو.

بگذار به خاطر تو،بروم کمی چیزهای آشنا بیاورم.

باور کن همین چتر سیاه

همین بلیت های کهنه

                                 نشان غربت ماست.

 

 

 

پینوشت:فیلم خاک آشنا رو حتما" ببینید.امشب شب خاطره انگیزی برای همه کسانی بود که در جمع ما بودند.امیدوارم دوباره تکرار بشه.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 1:22 توسط ماهک |

فرهنگ.......

با صحنه هایی که میبینم و دور و برم اتفاق می افته،خیلی چیزا آزارم میده.از دید بیشتر آدمها فقر:  نداری،بی پولی ،نداشتن سرپناه و نداشتن خیلی چیزهای دیگه ست.اما فقر فرهنگی بدترین نوعشه.ادمهایی هستن که همه چیز دارن،اما فرهنگ ندارن.به قول استادم :اینها cultureندارن.می تونی خیلی چیزها رو نداشته باشی اما فرهنگ قصه خودش رو داره.هستن آدمهایی که براشون این چیزا اهمیتی نداره وبه راحتی هر کاری دوست دارن انجام میدن و کک شون هم نمی گزه و انگار نه انگار.

هر کلمه ای که به فکرشون می آد و به راحتی به زبون می آرن و هزار مسئله دیگه........

 

از مترو که پیاده شدم ،منتظر بودم که اتوبوس به اصطلاح ریالی برسه و منو از بین اون همه آدمهای جور وا جور که چپ چپ نگاهم می کردن ،نجات بده.نه شاخ داشتم نه دم،شاید به دلیل نداشتن چادر عجیب غریب بودم.از بخت بد من مسیر یه طرفه ای بود و تاکسی یا ماشین دیگه ای هم رد نمی شد.اتوبوس که رسید دو تا خانم مسن جلوتر از من حرکت کردند که ........یکی از اونها پای یه پسر 22 یا 23 ساله ای رو له کرد...انواع و اقسام کلمه های پر محتوا از زبون پسر و دوستش بیرون ریخت........نمی دونم یاد یه چیزهایی مثل احترام و آدم مسن و اینجور چیزا افتادم .

اما این هفته ،پر از اتفاقهای عجیب و غریب برام بود.....از مراسم به اصطلاح تنفیذ ریاست جمهوری.......و بستن ایستگا ههای مترو ملت و بهارستان گرفته تا رفتار دور از ذهن فروشنده کتاب........

 

روز چهارشنبه قرار بود یه آدم دوست داشتنی رو ببینم.طبق عادت.. .رفتم  شهر کتاب که براش کتاب بخرم.نمی دونم چرا بی اختیار دنبال کتاب شعر رفتم........سطر ها در تاریکی جا عوض می کنند........نبود.

به کتاب فروش گفتم:از گروس عبدالملکیان کتاب می خوام .آخرین کتابش رو به نام.......

اجازه نداد حرفم تموم شه.با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: کتاباشو نداریم..چون با دولت آقای احمدی.. مخالفه ،کتاباشو  نمی آریم.

از تعجب شاخ در آوردم.می خواستم بگم چه ربطی داره....اما یکی گفت:هیس ساکت شو.....از حالا به بعد چیزای از این دست انقدر می بینی و می شنوی که نگو و نپرس........

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 22:30 توسط ماهک |